#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_270





به سختی چشمهایش را باز کرد. همه جا سفید بود.

ناخودآگاه زیرلب نالید: وای نه بازم سفید

چند لحظه بعد توانست چهره گریان مادرش را پشت سر پرستار سفید پوش تشخیص دهد.

پرستار با خوشرویی گفت: بالاخره بیدار شدی؟ پات شکسته عزیزم سعی کن زیاد تکونش ندی

واز اتاق خارج شد. راحله با گریه لب تخت نشست وگفت: خوبی عزیزم؟

ستاره نگاهی به پایش که کچ گرفته شده بود ودرد می کرد انداخت وگفت: چی شده مامان؟ چه بلایی سر پام اومده؟ چرا منو آوردید بیمارستان؟!

ناگهان تصویری از جسمی بی جان و نگاهی سبزکه فروغ زندگی در آن خاموش شده بود ، جلوی چشمش آمد.

با یادآوری حوادث اتفاق افتاده با آشفتگی گفت: مامان سهیل ... سهیل کجاست؟ حالش خوبه ؟!

راحله سرش را به طرف دیگری چرخاند وچیزی نگفت. ستاره که به گریه افتاده بوددر جایش نیم خیز شد. در همین لحظه پدرش وارد اتاق شد. این باربه پدرش متوسل شدوگفت: بابا سهیل کجاست؟ مامان که هیچی نمی گه

سیروس نگاه محبت آمیزی به او انداخت وبا لحن غمگینی گفت: حالش خوبه دخترم

romangram.com | @romangram_com