#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_269


- خیلی هم از کارات مطمئن نباش !

شهاب با شنیدن صدای سهیل ستاره را ول کرد و به سمت او برگشت و با مشت او روبرو شدکه پخش زمینش کرد.

سهیل تلو تلو می خوردوتعادل نداشت. نصف صورتش کاملاًخونی بود. نگاهی به ستاره انداخت ولی قبل از اینکه فرصت کند، چیزی بگوید با حمله شهاب مواجه شدو با هم گلاویز شدند.

در یک لحظه سرچاقوی شهاب به بدن سهیل کشیده شد واز جای زخم آن خون بیرون زد ولی سهیل تسلیم نشدو دوباره حمله کرد. این بار چاقوی شهاب از دستش خارج شدو چند متر دورتر ، از دسته اش داخل برف فرو رفت.

شهاب که سلاحش را از دست داده بود، دست خالی به سهیل حمله کرد.

سهیل که بخاطر خونریزی ضعیف شده بود توان مقاومتش را از دست داد و روی زمین افتاد.

شهاب که غالب شده بود روی سینه او نشست وگفت: تو چقد سگ جونی پسر ! خوب شد که زنده ای. این طوری بهتر شد حالاجلوی چشم دختره تیکه تیکه ات میکنم این جوری کیفش بیشتره

ستاره سعی داشت از جای خود بلند شود وبه سهیل کمک کند اما قادر به این کار نبود فقط توانست با گریه رو به شهاب فریاد بکشد: ولش کن کثافت!

شهاب با شنیدن صدایش دوباره متوجه او شد. سهیل را که نیمه بی هوش بود، رها کرد واز جای خود بلند شد تا به سمت ستاره برود که سهیل در یک لحظه با پای خود به او ضربه ای زد که باعث شد به چند قدم عقب تر پرت شود. در حالی که هنوز از شدت ضربه گیج بود با عصبانیت به سمت سهیل حرکت کرد که که پایش به سنگی گیر کردو به پشت روی زمین افتاد.

سهیل که تمام توان خود را از دست داده بود در لحظه آخر ، قبل از اینکه بی هوش شود فقط توانست چشمهای سبز رنگ شهاب را که باز مانده بود و برق نوک تیز چاقو که از سینه او بیرون زده بود را تشخیص دهد.

فصل هشتم


romangram.com | @romangram_com