#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_268

شهاب پاچه شلوار او را بالا داد و ستاره بعد از مدت ها صدای منحوسش را شنید که با مسخرگی گفت: اوخ اوخ ببین پاش چی شده

و جای کبودی را فشار داد. ستاره از درد جیغ کشید و سعی کرد پای خود را عقب بکشد.

شهاب پای او را ول کرد و روی برف ها دوزانو نشست وگفت: کجا میخوای بری کوچولو؟ تازه پیدات کردم کلی باهات کار دارم

ستاره با نفرت به چشم های او نگاه کرد وگفت: چه بلایی سر سهیل آوردی؟

شهاب با لودگی گفت: هیچی فرستادمش لالا

ستاره با عصبانیت گفت: عوضی چی از جون ما می خوای ؟ تو مگه از کشور فرار نکرده بودی؟

شهاب از جای خود بلند شدوگفت: می خواستم اینکارو بکنم تا دم مرز هم رفتم ولی نشدومجبور شدم برگردم. مدت ها تو این شهر و اون شهر آواره بودم. وقتی برگشتم دیدم ای دل غافل خانم وآقا اینجا دارن لیلی و مجنون بازی می کنن اونوقت من باید مثل کولی ها دربه در باشم.

چند وقتی تعقیبتون کردم. دنبال یه فرصت مناسب بودم تا بالاخره اینجا گیرتون انداختم

ستاره با خشم گفت: چرا دست از سرمون برنمی داری حیوون! تو مریضی!

شهاب که عصبانی شده بود. به او نزدیک شدو یقه اش را گرفت و با فریاد گفت: اول کار اون پسره آشغالو ساختم حالا هم نوبت توی هرزه است. می خوام کاری که تو اون باغ شروع کردم تو این باغ تموم کنم. همینجا قیمه قیمه ات میکنم

سپس شروع به خندیدن کردو در حالی که دیوانه وار قهقهه می زد گفت: بازی دیگه تمومه

و با دست دیگرش کارد را بالا برد.

romangram.com | @romangram_com