#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_267
مغزش را به کار انداخت. هر آن ممکن بود او کاری انجام دهد.
در کسری از ثانیه فکری به ذهنش رسید. با دست راستش که زیر بدن سهیل پنهان شده بود، گلوله برفی درست کردو با یک حرکت ناگهانی به صورت شهاب کوبید.
حواس او که انتظار این حرکت را نداشت پرت شد و ستاره پا به فرار گذاشت.
از حیاط پشتی خارج شدو وارد قسمت جلویی باغ شد. همه جا سفید بود و همه درختان شبیه به هم بودند. به یاد نمی آورد از کدام سمت وارد باغ شدند. به سختی از میان برف ها رد می شد.
مدتی بعد وارد محوطه ای از باغ شد که سایه بود و همه برف ها یخ زده بودند. دویدن روی این یخ ها با کفش پاشنه داری که به پا داشت ، کاری غیر ممکن می نمود.
از دیدن دوباره شهاب بی نهایت وحشت کرده بود وقلبش دیوانه وار به قفسه سینه می کوبید.
چشمهایش به جز سفیدی هیچ چیز را تشخیص نمی دادو هیچ کنترلی روی قدمهایش نداشت.
در یک لحظه پاشنه کفشش روی یخ ها سر خورد و به ضرب روی زمین افتاد. به حدی که در آن سکوت توانست صدای شکستن استخوان پایش را بشنود.
سعی کرد از جای خود بلندشود ولی درد امانش رابرید. می توانست صدای پای شخصی را که هر لحظه نزدیک تر می شد، بشنود. بالاخره او را بالای سر خود دید.
شهاب که کارد بزرگی به دست گرفته بود روی او خم شد.
ستاره نگاهی به چشمهای وحشی سبزرنگ او که درخشش دراین فاصله کم، بسیار ترسناک بود، انداخت ودر حالی که به شدت ترسیده بود، پاهایش را روی زمین کشید وعقب عقب رفت.
romangram.com | @romangram_com