#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_266

ترسی مرموز به دلش چنگ می انداخت. با اینکه احتمال می داد سهیل برای خرید چیزی از باغ خارج شده باشد یا همین دور واطراف باشد ولی دل شوره به جانش افتاده بود و دلش آرام نمی گرفت.

ساختمان را دور زد. این قسمت از باغ از قسمت جلویی کوچک تر بود ولی همانطور مملو از برف بود که جای پاهایی روی آن به چشم می خورد.

پس سهیل به اینجا آمده بود.

با دقت بیشتری به مسیر رد پاها نگاه کردو متوجه شی تیره رنگی بین برف های یکدست سفید شد.

به طرفش حرکت کرد. وقتی به نزدیکی آن رسید، از دیدن چیزی که پیش رویش بود، درجا میخکوب شد.

سهیل در حالی که صورتش غرق به خون بود، به پشت روی زمین افتاده بود.

چند ثانیه بعد از بهت خارج شدو سراسیمه خود را به او رسانید ودرحالی که اشک هایش سرازیر شده بودند، او را تکان دادوگفت: سهیل ، سهیل بلند شو. چرا اینجوری شدی؟!

ولی سهیل همچنان بیهوش روی زمین افتاده بود وتکان نمی خورد.

ستاره سرش را پایین آوردو روی سینه او قرار داد. با شنیدن صدای قلبش نفس آسوده ای کشید، در همان لحظه با دیدن سایه شخصی که بالای سرش ایستاده بود، سرش را بالا آورد.

به او نگاه کردو دهانش از تعجب باز ماند.

شهاب با نیشخندی وحشتناک در حالی که چوب بزرگی که سرش خونی شده بود در دست داشت، بالای سرش ایستاده بود.

نمی توانست به چشمهایش اعتماد کند دوباره سرش را پایین انداخت ولی وجود سایه در جای قبلی گواه بر درستی دیده اش بود.

romangram.com | @romangram_com