#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_265
بی درنگ از ستاره جدا شد واز اتاق خارج شد.
ستاره که از حرکت ناگهانی او غافلگیر شده بود، بعد از رفتن او نفسش راکه در سینه حبس شده بود آزاد کرد ودستی به صورتش که گر گرفته بود،کشید .
سهیل تا می توانست در حیاط معطل کردتا بادی به سرش بخورد.
بالاخره به داخل برگشت و ستاره را دیدکه مثل یک بچه آرام خوابیده است. بالشی زیرسر او گذاشت و پالتو اش را روی او انداخت. بالای سرش نشست و به صورت اوکه در خواب معصوم تر به نظر می رسید، خیره شد.
حالا می توانست با خیال راحت به اشک هایش اجازه فرو ریختن بدهد.
ستاره با استشمام بوی عطری آشنا از خواب بیدار شد و پالتوی سهیل را دید که رویش انداخته بود. در جایش نیم خیز شد. اصلاً نفهمیده بود چطور خوابش برده. گر گرفتگی خودش و گرمای محیط دست به دست هم داده بودند واو را که خسته بود ، تسلیم خواب کرده بودند.
به پالتوی سهیل نگاه کرد. با یادآوری اتفاقی که رخ داده بوددوباره سرخ شدوبا لبخند دستش را روی صورتش کشید.
پالتو را کنار گذاشت و از جای خود بلند شد. همه جا را سکوت مطلق فرا گرفته بودو خبری از سهیل نبود. از روبرو شدن با او خجالت می کشیداما از نبود او هم نگران شده بود.
چند بار او را صدازد ولی جوابی دریافت نکرد. همه جای خانه را گشت ولی اثری ازاو پیدا نکرد.
با احتمال اینکه سهیل به باغ رفته باشدازساختمان خارج شد. نگاهی اجمالی به سراسر باغ انداخت ولی سهیل را ندید. وسط باغ ایستاد و سهیل را صدا زد ولی صدایی نیامد.
نگاهی به اطراف انداخت. برف ها دیگر مثل موقع ورودشان دست نخورده نبودند و جای پاهایشان در همه جا دیده می شد. همچنان به اطرافش نگاه می کردکه متوجه مسیری شدکه به پشت ساختمان باغ منتهی می شد. مسیر را در پیش گرفت.
romangram.com | @romangram_com