#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_264

سهیل به چهره او که بخاطر حرارت آتش گل انداخته بود و در نور آتش می درخشید خیره شدولبش را گاز گرفت.

این بغض لعنتی از صبح دیوانه اش کرده بود.

ستاره بی توجه به حال او با هیجان ادامه داد: وقتی مدیر حراست اون حرفا رو زد خیلی ناراحت شدم ولی بعدش فکر کردم دیدم بهتره خودم برم انصراف بدم . من دانشگاه رو بدون تو میخوام چیکار . اصلاً زندگیو می خوام چیکار؟ ولی حالا خیلی خوشحالم اگه ازدواج کنیم دیگه کسی نمی تونه بهمون ایراد بگیره.

اول تو با پدر ومادرت آشتی میکنی. بعدش با اجازه اونا و پدر ومادر خودم ، نامزد می شیم تا درسمون تموم بشه. بعد هر دومون یه کارخوب پیدا میکنیم. یه خونه نقلی هم میگیریم با یه جشن کوچیک ، بعدش می تونیم برای همیشه پیش هم باشیم

بعد از حرف هایش نگاهی به سهیل کرد ودرحالی که چشمهایش برق می زدگفت: تو هم یه چیزی بگو، موافقی دیگه ؟ آره؟

سهیل فقط سرش را تکان داد. ستاره کش وقوسی به بدنش دادوگفت: تو این قهوه چی ریخته بودی ؟ خوابم گرفت. دیده بودیم قهوه خوابو می پرونه ولی اینجوریشو دیگه ندیده بودیم

سرش را روی پای سهیل گذاشت وبا خنده ادامه داد: نکنه می خوای بیهوشم کنی بدزدیم شیطون؟

سهیل در حالی که با موهای او که از زیر شالش بیرون آمده بود، بازی می کرد با لحن غمگینی گفت: هیچ وقت بهت گفته بودم عزیزترین چیز تو زندگیمی؟

ستاره سرخ شدولبخند زد ولی با شنیدن جمله بعدی سهیل لبخند بر لبش ماسید. سهیل بی اراده گفت: بدون تو چی کار کنم؟

ستاره ناگهان از جای خود بلند شد و روبروی او روی دو زانو نشست وبا عصبانیت گفت: منظورت چیه؟ چرا من نباشم؟... امروز تو چته سهیل ؟

سهیل مستقیم به چشمهای او نگاه کرد. احساس می کرد در این لحظه بیشتر از هروقت دیگری او را میخواهد. ناگهان طاقتش را از دست دادو چند لحظه بعدداغی لب های ستاره، او را در خلسه فرو برد.

مدتی در همان حال بودند که ناگهان به خودش آمد نباید اختیار خود را از دست می داد. به پدر ستاره قول داده بود.

romangram.com | @romangram_com