#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_263


ستاره با اعتراض گفت: نه الان آفتابه هوا خوبه سهیل ... یکم دیگه بمونیم

سهیل با ملایمت گفت: مگه نمی خوای توی خونه رو ببینی خیلی قشنگه ها

ستاره که سهیل را مصمم دید دیگر اصراری نکرد و همراه او وارد خانه شد.

ستاره کنار شومینه روی زمین نشسته بود وبه اطراف خود نگاه می کرد. قسمت داخلی باغ، ساختمان جمع و جوری بود که بی نهایت گرم وراحت بود.

دستش را دور زانوهایش حلقه کرد و فکرش را به سهیل معطوف کرد که از صبح دمغ بودو با زرنگی سعی می کرد، او بویی نبرد غافل از اینکه او غم درون چشمهایش را به خوبی تشخیص می دهد.

با دیدن سهیل که از آشپزخانه خارج می شد سعی کرد افکار منفی را از خود دور کند و به

او که کلاهش را درآورده بود و با موهای بهم ریخته و صورتش که بخاطر سرما سرخ شده بود شبیه پسربچه ها شده بود، لبخند زد.

سهیل فنجان قهوه را جلوی او گذاشت و گفت: بخور ببین آقا سهیل چه کرده. قهوه های من رو دست نداره

ستاره قهوه را مزه مزه کرد و با لحن حق به جانبی گفت: نه انگار ترشی نخوری یه چیزی میشی

هر دو به این حرف خندیدند.

بعد از خوردن قهوه ستاره به سهیل خیره شدوگفت: سهیل باورم نمیشه همه چیز اینقدر زود درست بشه


romangram.com | @romangram_com