#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_262

ستاره پشت درختی پنهان شد تا از شر برف های پرتابی سهیل در امان باشد. روی زمین نشست و گلوله برفی بزرگی درست کرد و آن را به طرف سهیل که میان درختان به دنبال او می گشت و پشتش به او بود، پرت کرد. در لحظه آخر سهیل به طرف او برگشت و گلوله برفی به یکی از چشمهایش اصابت کرد. دستش را روی چشمش گذاشت و صدای ناله اش به هوا بلند شد.

ستاره که ترسیده بود، به او نزدیک شد. سعی کرد دستش را از روی چشمش پایین بیاوردو با ناراحتی گفت: وای چی شد؟

سهیل دستش را برداشت و با یک حرکت ستاره را بغل کرد و با فریاد گفت: دیدی گرفتمت حالا ادبت می کنم!

او را روی برف ها خواباندو شروع به ریختن برف روی صورت او کرد.

ستاره با اعتراض گفت: نامرد متقلب! قبول نیست تو جِر زدی

و دستهایش را جلوی صورتش گرفت.

سهیل خندیدوگفت: حقته ! مگه خودت نگفتی دوست داری تو برف ها بخوابی؟ بیا اینم برف! تا تو باشی به صورت من برف نزنی

ستاره چشمهایش را بسته بود و با خنده می گفت: نکن سهیل تو رو خدا

سهیل که در حال قهقهه زدن بود ، ناگهان ساکت شدوبه ستاره که در حال خندیدن بود، خیره شد.

یعنی دیگر این خنده های شیرین را نمی دید؟!

ستاره با متوقف شدن ریختن برف ، چشمهایش را باز کرد. سهیل با دیدن چشم های باز او بغض کرد وبا خود فکر کرد ( از این به بعد چطور بدون دیدن این چشم های آسمانی زندگی کند).

از جای خود بلند شدو دست ستاره را گرفت و بلندش کردوگفت: دیگه بسه بریم تو سرما میخوری

romangram.com | @romangram_com