#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_261
سهیل حرکت ماشین را تنظیم کردو با صدای گرفته گفت: هیچی یه لحظه حواسم پرت شد
ضبط را خاموش کردوادامه داد: این دیگه چه آهنگیه ؟ اینقدر غمگینه ! بابا داریم میریم خوش بگذرونیم دختر!
در باغ باز شد و ستاره پشت سر سهیل وارد شد. باغ نسبتاً بزرگی بود. درختان خشکیده متعددی در آن وجود داشت که نشان می داد در فصل های گرم سال باغی سرسبز و پر از میوه است. سراسر باغ از برف های دست نخورده پوشیده شده بود و معلوم بود به تازگی حداقل از وقتی برف آمده کسی آن جا نیامده است.
ستاره به اطراف نگاه کرد و با ذوق گفت: وای سهیل اینجا چقدر قشنگه ! همه جا سفیده ، چه برف های تمیزی آدم دوست داره روشون بخوابه
سهیل با لبخندگفت: آره قبلاً هم بهت گفته بودم من عاشق اینجام. تو هر فصلی از سال که باشه قشنگه
به سمت یک تاب دو نفره که گوشه ای از باغ بود، رفت. کنار آن ایستاد وادامه داد: چقدر از این تاب خاطره دارم
وآن را تکان داد. با این کار برف هایی که روی تاب نشسته بود به زمین ریخت.
سهیل با حالت غمگینی به تاب خیره شده بود و به فکر فرو رفته بود که با اصابت شیئی به بدنش از جا پرید.
ستاره فریاد زد: بابا خاطراتو بی خیال برف بازی رو بچسب
و در حالی که می دوید گلوله برفی دیگری به سمتش پرتاب کرد.
سهیل هم به خود آمد و شروع به پرتاب برف کرد ولی هر چه می زد ستاره جا خالی می داد و به او نمی خورد.
romangram.com | @romangram_com