#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_259
پس حتماً سهیل راست گفته بود و پدرش همه چیز را می دانست وگرنه حتماً از او می پرسید کجا می رود.
بعد از رفتن او سیروس نگاهی به جای خالی اش انداخت. هنوز نمی دانست چطوربه آن پسر اعتماد کرده ولی در وجود او چیزی می دید که به اعتماد وادارش می کرد.
ستاره با خوشحالی وارد ماشین شدوسلام داد. سهیل با لبخند جوابش را داد و با شیفتگی به او خیره شد.
ستاره دستهایش را به هم کوبیدوگفت: آخ جون امروز می خوایم بریم برف بازی
و برای دقایقی به سهیل که پالتوی مشکی رنگ بسیار زیبایی پوشیده بودو کلاه بافتنی بامزه ای به سر کرده بود، خیره شد. تابحال او را با کلاه ندیده بود. به او می امد ومثل همیشه دوست داشتنی بود.
بالاخره ستاره پلک هایش را به هم زد و رو به سهیل گفت: نمی خوای راه بیفتی؟
سهیل به خود آمدوگفت: امروز خیلی خوشگل شدی شیطون!
ستاره با لودگی گفت: چشای خوشگل شما خوشگل میبینه آقا
سهیل خندید و زیر لب گفت: ای زبون باز بلا
و ماشین را به حرکت درآورد.
جاده کوهستانی ومارپیچ بود و بخاطربرف کمی لغزنده شده بود. سهیل زنجیر چرخ بسته بود و با خونسردی رانندگی می کرد.
romangram.com | @romangram_com