#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_258

ستاره با تعجب گفت: چی ؟!

- امروز صبح دوباره رفتم فروشگاه بابات و باهاش حرف زدم اونم که دید ما چقدر همدیگه رو دوست داریم بالاخره باهامون راه اومد وقبول کرد

ستاره با ذوق گفت: باورم نمی شه ... تو معرکه ای پسر

- ما اینیم دیگه مثل اینکه شما آقا سهیلتو دست کم گرفتی. فردا صبح میام دنبالت . آماده باش وقتی رسیدم بهت زنگ میزنم

سهیل تلفن را قطع کردو حلقه اشک ، دیدِ چشمانش را تار کرد.

* * *

حاضر و آماده منتظر نشسته بود. آرایش ملایمی کرده بود و پالتو زرشکی رنگش را به همراه شلوار کتان مشکی و شال مشکی پوشیده بود.

دلش کمی شور می زد. هنوز حرف های سهیل را باورنداشت. یعنی واقعاً پدرش رضایت داده بود. دیشب با مادرش صحبت کرده بود و او هم در صورت رضایت پدرش ، مخالفتی نداشت.

با شنیدن صدای زنگ تلفنش بدون اینکه جواب بدهد با سرعت دستکش مخمل زرشکی رنگش را به همراه بوت مشکی رنگ پوشید و به سمت پله ها دوید. از مادرش خداحافظی کرد و رو به پدرش که دفاترحساب کتاب فروشگاه را روی میز ولو کرده بود و مشغول رسیدگی به آن ها بودگفت: بابا من دارم میرم شما کاری نداری؟

پدرش سرش را بالا آورد و رو به او که با استرس نگاهش می کرد، با آرامش گفت: نه باباجان مواظب خودت باش

و دوباره مشغول شد.

ستاره دقایقی با دهان باز به او خیره شد و وقتی دید که او حرف دیگری نمی زند با خوشحالی از خانه خارج شد.

romangram.com | @romangram_com