#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_255
سهیل با لحن غمگینی گفت: داشت ، بخاطر همین اومدم اینجا. می خواستم بگم شما درست می گفتید من بدرد ستاره نمی خورم اون لیاقت بهتر از اینا روداره
سیروس می خواست چیزی بگوید که سهیل دستش را جلوی صورت او گرفت و گفت: اجازه بدید حرفم تموم بشه
با پای راستش روی پایه صندلی ضرب گرفت وادامه داد: من دارم از این شهر میرم! معلوم نیست دیگه کی برگردم.
به صورت بهت زده سیروس نگاه کردوادامه داد: فردا جمعه است می خواستم خواهش کنم اجازه بدید ستاره رو برای آخرین بار ببرم بیرون می خوام ازش خداحافظی کنم البته به خودش نمی گم یعنی نمی تونم بگم وقتی رفتم خودتون هر جور خواستید براش توجیه کنید. خواهش میکنم آقای درخشان قول شرف میدم صحیح وسالم برش گردونم
بعد از گفتن این حرف به سیروس نگاه کرد. سیروس که توان مخالفت را در خود نمی ید فقط به تکان دادن سرش اکتفا کرد.
بعد از خارج شدن از فروشگاه به دفتر پیک رفت. پیش امید نشست و گفت: خب معلوم شد کی باید بندر باشم؟
امید با بی میلی گفت: آره دوستم گفت یک شنبه صبح باید سرکارت حاضر باشی
سهیل سرش راتکان داد وامید ادامه داد: دانشگاهتو میخوای چیکار کنی ؟
- 6 واحدم مونده بود که معرفی به استاد گرفتم هفته پیشم امتحانشو دادم
امید نگاه موشکافانه ای به او انداخت و با بدخلقی گفت: ولی من هنوزم میگم دیوونگیه، سهیل مطمئنی میخوای اینکارو بکنی؟
سهیل با ناراحتی گفت: شاید اصلاً نیازی به اون کارم نباشه. زندگی من بدون ستاره بی معنیه. شاید از تو همون لنج خودمو انداختم تو دریا و تموم
romangram.com | @romangram_com