#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_253
در همین لحظه عرشیا روبه ستاره گفت: ستاره خانم شما دودقیقه به حرفای من گوش بده اگه من بد گفتم بزن تو دهنم. الان چند وقته من سعی می کنم به این خانم بفهمونم کارایی که مانی کرده به من مربوط نیست. مانی دوست چندین وچندساله من بودکه خودش یه شرکت بزرگ رو اداره می کردو وضعش خیلی خوب بود ولی یه روز اومد و بهم گفت بیا یه رستوران بزنیم سهم اصلی سرمایه رو هم خودش گذاشت و منو شریک کرد. من چه می دونستم چه کاسه ای زیر نیم کاسشه. بعدشم وقتی فهمید با مریم دوست شدم گفت یه قرار بزار ازدخترا معذرت خواهی کنیم و از این حرفا من که نمی دونستم چه خیالی داره. از وقتی هم فهمیدم چه جور آدمیه سهمم از رستوران رو فروختم و باهاش قطع رابطه کردم. چند وقت پیشم شنیدم میخواد بره خارج.
شما بگید ستاره خانم دیگه باید چی کار کنم که این خانم دلش به رحم بیاد و این بنده سراپا تقصیر رو ببخشه؟
ستاره به مریم نگاه کردوگفت: ببین مریم مدیون منی اگه این پسر هر چی میگه راست باشه وتو هم بهش احساسی داشته باشی و به خاطر رودربایستی با من ردش کنی
بعد از گفتن این حرف آن ها را با هم تنها گذاشت و به این فکر کرد که او می خواهد از ایران برود.
- واقعاً می خوای اینکارو بکنی ؟!
سهیل پنجره را باز کردودر حالی که سیگاری روشن می کردگفت: آره مجبورم چاره دیگه ای ندارم
حامد کنار او ایستاد وگفت: چرا اینطوری فکر می کنی ؟ اگه بیشتر بگردی حتماًیه راه چاره ای پیدا میکنی
- من خیلی فکر کردم. راه دیگه ای واسم نمونده فقط تو حواست باشه از این قضیه چیزی به کسی نگی مخصوصاً به نازنین
در همین لحظه ستاره را دیدند که از سمت دیگر سالن به طرفشان می آمدولی هنوز آن ها را ندیده بود.
سهیل هول شدوسیگار را به بیرون پنجره پرتاب کرد.
بالاخره ستاره ، سهیل را دیدو به سمتشان آمد وگفت: اِ سهیل اینجایی! یه دفعه کجا غیبت زد؟
romangram.com | @romangram_com