#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_252

بالاخره نگاه از آینه گرفت . مانتو و شالش را پوشید و بعد از برداشتن کیفش از اتاق خارج شد.

پدر و مادرش از قبل گفته بودند که به جشن نمی آیند واز این بابت خوشحال بود. از آن شب هنوز جوابی به پدرش نداده بود و سعی می کرد کمتر جلوی چشمش باشد.

سوار ماشین شدوسلام داد.

سهیل برای چند ثانیه با تعجب به موهای فر شده او که از اطراف شالش مشخص بود خیره شد ولی سریع به خود آمدودر حالی که ماشین را روشن می کرد جواب سلامش را داد.

او برعکس ستاره معلوم بود چندان اهمیتی به سر و وضعش نداده. بدون اینکه کت وشلوار بپوشد، پیراهن مردانه سفیدی را به همراه شلوار کتان مشکی رنگ پوشیده بود .

عروسی در ویلای بزرگی برگزار می شد که متعلق به یکی از آشنایان حامد بود. ویلا دارای باغ بزرگی بود که متأسفانه در این موقع سال به خاطر سرما و بارش برف بی استفاده مانده بود.

داخل ویلا نیز دست کمی ازباغ نداشت و بسیار بزرگ بود.

ستاره وسهیل بعد از ورود به سمت عروس و داماد رفتند تا تبریک بگویند.

نازنین در لباس سفید عروس مثل ماه می درخشید و برق عشق در چشم های قهوه ای رنگش سوسو می زد.

حامد نیز در کت وشلوار مشکی رنگ دامادی بسیار برازنده شده بود.

ستاره مشغول صحبت با نازنین بود که متوجه شد سهیل کنارش نیست. سرش را در اطراف برای یافتن او چرخاندولی اثری ازاو نیافت. به دنبال او به سمت دیگر سالن رفت که در گوشه ای از سالن مریم و عرشیا را ید که مشغول بحث با هم بودند. به سمت آن ها رفت وگفت: سلام چی شده؟

مریم با ناراحتی گفت: من نمی دونم کی اینو دعوت کرده سوهان روح من بشه!

romangram.com | @romangram_com