#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_251
- نمی دونم چرا این روزا سهیل اینقدرکلافه است؟! کم حرف شده ومدام تو خودشه خیلی نگرانشم
مریم دست روی شانه اش گذاشت وگفت: نگران نباش ایشالله همه چی درست میشه
در همین لحظه نازنین که برای شستن دست هایش رفته بود، به میز نزدیک شدو در حالی که روی صندلی می نشست گفت: این کافی شاپ قهوه هاش حرف نداره! می گید نه امتحان کنید. راستی لباس مباساتون ردیفه؟ عروسی آخر همین هفته ست ها ...
ستاره با بی حالی گفت: آره
نازنین اخم کردوگفت:چقد شل و ول ! بابا مثلاً عروسی بهترین دوستتونه ها...
ستاره با لحنی دلجویانه گفت: ببخشید نازی جون این چند وقته زیاد سرحال نیستم. می دونی که بابام با سهیل دعوا کرده سهیلم حال و حوصله نداره تازه می ترسم عروسی هم نیاد
نازنین برافروخته شدوگفت: غلط کرده نیاد مگه دست خودشه به حامد میگم باهاش حرف بزنه
* * *
نگاهی به خودش در آینه انداخت. لباس قرمز رنگ بلندی پوشیده بود که دامنش از تور بود و روی شانه هایش بند می خورد و گردنبند ستاره نشانش روی گردنش می درخشید.
شال قرمز رنگ را روی شانه هایش امتحان کرد. همه اصرار داشتند به آرایشگاه برود ولی چون می دانست سهیل چهره ساده او را بیشتر می پسندد ، از این کار سرباز زده بود.
خودش موهایش را فر کرده بود و یک طرف شانه اش ریخته بود. همین تغییر کوچک چهره اش را خیلی عوض کرده بود.
romangram.com | @romangram_com