#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_250
مفتون لبخند جذابش شده بود که ناگهان یک قطره آب روی عکس افتادوصفحه گوشی را خیس کرد.
کف دستش را رو به آسمان گرفت و چند ثانیه بعد متوجه دانه های ریزبرف شدکه در حال باریدن بود. به آن ها خیره شدوفکر کرد( ستاره بارون خیلی دوست داره حتماً برفم دوست داره. وقتی ببینه برف میاد خیلی ذوق میکنه)
دوباره به یاد او افتاد. باید چه می کرد ؟ عالم و آدم دست به یکی کرده بودند تا به او بفهمانند بودنش با او باعث خرابی آینده اش می شود.
آن ها درست می گفتند، خودش هم می دانست چیزی برای عرضه به او ندارد. از وقتی که در آن باغ با هم آشنا شدند به جز دردسر هیچ چیز برای او نداشت.
آیا می توانست بخاطر خوشبختی او از خودش بگذرد و آرزوهایش را فراموش کند؟!
با سردرگمی از جای خود بلند شد و به سمت پیاده رو حرکت کرد. کنار درخت توت خشکی ایستاد و نگاهش به خیابان افتاد. تصویری از ستاره به ذهنش آمد و صدایش را شنیدکه می گفت: قول بده هیچ وقت تنهام نذاری!
دستش را به طرف تصویر او دراز کردکه دوباره حرف های مزاحم به مغزش هجوم آوردند.
اگه دوستش داری آیندشو نابود نکن ... بخاطر خودش ... اگه به رفت وآمدتون ادامه بدیددانشگاه مجبوره عذرتونو بخواد ... من کلی زحمت کشیدم... دلم نمی خواد زحماتم به هدر بره
با بی حالی سرش را به تنه درخت کوبید تا شاید این افکار مزاحم دست از سرش بردارند اما انگارخلاصی از آن ها امکان نداشت.
کلید را در قفل چرخاند و وارد خانه شد.
ساعت از 12 شب گذشته بود و او ساعت ها بود زیر بارش آرام برف در خیابانها قدم میزد.
* * *
romangram.com | @romangram_com