#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_249
در حیاط دانشگاه راه می رفتند. سهیل اخم هایش را جمع کرده بود وچیزی نمی گفت. ستاره بدون توجه به حال اوگفت: حرفایی که این میزد یعنی چی ؟ من کلی زحمت کشیدم. ترم آخرم دلم نمی خواد زحماتم به هدر بره. نمیتونن این کار رو بکنن. می تونن ؟!
و با استیصال به سهیل نگاه کرد.
سهیل بی توجه به سوال اوگفت: تو برو سر کلاس. بعداً می بینمت
ستاره با تعجب گفت: کجا ؟ حالت خوبه؟!
- آره میرم یه دوری بزنم
- یعنی چی ؟ منم باهات میام
سهیل که بی حوصله بود ، سعی کرد صدایش را پایین نگه دارد.
- تو کجا میخوای بیای عزیز من؟ برو سر کلاست. من می خوام تنها باشم
و بدون حرف دیگری به سمت در دانشگاه حرکت کرد.
از دانشگاه خارج شد. نگاهی به ماشینش انداخت. حوصله رانندگی نداشت. ماشین را رها کردوبه سمت پارک حرکت کرد.
وارد پارک شد و روی نیمکتی نشست.گوشی اش را که درون جیبش می لرزید بیرون آوردو به صفحه آن خیره شد. ستاره مدام زنگ می زد و عکسش روی صفحه گوشی در حال خاموش و روشن شدن، بود.
romangram.com | @romangram_com