#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_248
آن طور که شنیده بودندآقای حسنی برخلاف عنوانش مرد مهربانی بود و تا جایی که امکان داشت به بچه ها کمک می کرد.
آن ها بدون اینکه بدانند به چه علت به این اتاق فراخوانده شده اند به او نگاه می کردند که بالاخره به حرف آمد و گفت: بدون مقدمه چینی میرم سر اصل مطلب
و رو به سهیل ادامه داد: آقای سرمد آخرین بار که شما با یکی از مسئولین دانشگاه صحبت کردید، ازتون چی خواسته شد؟
سهیل می خواست جوابی بدهد که اجازه نداد وگفت: بذارید خودم بهتون بگم. ازتون خواستن کم تر تو دانشگاه جلب توجه کنید وتا جایی که ممکنه کمتر به دانشگاه رفت و آمد کنید.
ولی شما چیکار کردید؟ مدام با این خانم تو دانشگاه اینور و اونور رفتیدو توجه همه رو به خودتون جلب کردید.
با اینکه که قول داده بودید ترم قبل ترم آخر تحصیلیتون تو این دانشگاه باشه، این ترم بخاطر 6 واحد مدام میاد دانشگاه
مدتی مکث کردو به آن ها نگاه کرد، سپس سرش را پایین آورد و با صدای آرامتری گفت: ببینید بچه ها من می خوام باهاتون راحت حرف بزنم. من شما رو می شناسم میدونم بچه های خوبی هستید. قبل از اون اتفاقم هیچ بی انضباتی ومشکلی نداشتید. دانشگاه نمی خواد شما رو از دست بده ولی شما با کاراتون ما رو مجبور می کنید
سهیل با تعجب گفت: منظورتون چیه ؟ کدوم کارامون ؟! مگه حرف زدن با هم تو دانشگاه جرمه؟
حسنی گلویش را صاف کردوگفت: خودتون میدونید منظور من چیه! در هر صورت اگه بخواید به این رفت وآمدتون تو دانشگاه ادامه بدیددانشگاه مجبوره عذر هر دوتونو بخواد.
متوجهید من چی میگم؟
به آن ها نگاه کرد و وقتی چهره بهت زده و گیج آن ها را دید پرونده ای را جلوی رویش باز کردو در حال بررسی آن گفت: بهتون گفتم بیاید اینجا تا آخرین هشدار رو بهتون بدم. دیگه هر اتفاقی بیفته مسئولیت عواقبش با خودتونه!
آن ها بدون اینکه چیزی بگویند به تکان دادن سرشان اکتفا کردندو از دفتر او خارج شدند.
romangram.com | @romangram_com