#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_247
اگه دوستش داری آیندشو نابود نکن ... بخاطر خودش ... نذار تموم عمرشودنبال یه لقمه نون بدوه ... از زندگیش برو بیرون ... هیچی از زندگی و جوونیش نفهمه ... ازت خواهش میکنم
بالاخره بدون اینکه راه چاره ای یافته باشد به سمت خانه راند.
* * *
- به تو هم زنگ زدن ؟!
- آره گفتن صبح که اومدم دانشگاه اول بیام اینجا
هر دو روبروی در سفیدرنگ حراست دانشگاه ایستاده بودند. سهیل به در نزدیک شدو بعد از چند ضربه آن را باز کرد. علت حضورشان را به زن چادری که پشت میزنشسته بودتوضیح داد.
زن جوان آن ها را از اتاق خارج کرد و به سمت اتاق دیگری در انتهای سالن راهنمایی کرد.
این یکی در پلاکی داشت که روی آن نوشته شده بود: مدیر حراست
در زدند و وارد شدند.
آقای حسنی رئیس حراست دانشگاه پشت میز کارش نشسته بود. روبروی میز او ، میز بزرگ مستطیل شکلی قرار داشت که دو طرفش صندلی چیده شده بود.
با تعارف او کنار هم پشت میز مستطیل شکل نشستند.
romangram.com | @romangram_com