#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_246

روی یک صندلی نشست و پدر ستاره هم صندلی ای آورد و روبروی او نشست وگفت: قبل از هر چیز می خواستم بابت رفتار اون روزم ازت معذرت خواهی کنم. حالا هم می خوام هر چیو اوندفعه می خواستی بگی ونتونستی الان بگی. من گوش می کنم

سهیل نگاه نامطمئنی به او انداخت و وقتی نگاه منتظر او را دید ، بی معطلی گفت: ببینید آقای درخشان من نمی گم من مناسب ترین شخص برای ستاره ... خانم هستم. ولی من بی نهایت بهش علاقه دارم. درسته وضع مالیم خوب نیست بهتون دروغ نمی گم پدرومادرم منو از خونه بیرون کردن چون در موردم اشتباه فکر می کنن من شاید در گذشته یه کارایی کرده باشم ولی الان عوض شدم.

من می خواستم اول با پدرو مادرم صحبت کنم بعد برای خواستگاری اقدام کنم ولی خب ، داستان طوری پیش رفت که من مجبور شدم خودم تنهایی خدمتتون برسم.

اگه شما رضایت بدید می تونیم چند وقتی صبر کنیم تا اون موقع درسم تموم میشه می تونم یه کار مناسب گیر بیارم بهتون قول میدم این دفعه با پدرومادرم خدمتتون برسم.

آقای درخشان ، من و ستاره هر دومون جوونیم. کار می کنیم و زندگیمونو می سازیم. من بهتون قول میدم ستاره رو خوشبخت کنم

سیروس مدتی در سکوت به او نگاه کرد سپس لب باز کردوگفت: همه حرفایی که زدی درست. تا حالا من به حرفای تو گوش کردم یه چند دقیقه هم تو به حرفای من گوش بده

به چشم های سهیل خیره شدوادامه داد: همینطور که میدونی ستاره تنها بچه منه. من و مادرش از بچگیش تابحال هر کاری تونستیم کردیم تا وسایل راحتیش فراهم باشه.

اون حادثه که شما گناه کار یا بی گناه توش نقش داشتید ضربه بزرگی بهش وارد کرد. تا مدت ها از ترس متلک ها و نگاه های در و همسایه و فامیل پاشواز خونه بیرون نمی ذاشت. تو اون مدت حرف ها وتهمت هایی شنید که تا آخر زندگیش هیچ وقت فراموش نمی کنه. من با اصرار ازش خواستم برگرده دانشگاه تا به زندگی عادی برگرده. دوباره داشت آرامششو بدست می آورد که تو دوباره وارد زندگیش شدی. خودتم میدونی که تو آمادگی و شرایط قبول مسئولیت یه زندگی رو نداری. رو به راه شدن زندگی تو به سال ها زمان وکلی دوندگی احتیاج داره.

تو و دوستات یه بار زندگیشو خراب کردید و فرصت هایی که ممکن بود تو آینده براش پیش بیاد و از بین بردید. حالا اگه اونجوری که ادعا میکنی ستاره رو دوست داری آیندشو نابود نکن بخاطر خودش از زندگیش برو بیرون

من به عنوان یه پدرازت خواهش میکنم نذار دخترم تمام عمرشودنبال یه لقمه نون بدوه و هیچی از زندگی وجوونیش نفهمه

سهیل مدتی در حالی که هاج و واج به او خیره شده بود به فکر فرو رفت. دنبال جوابی برای حرف هایش می گشت ولی چیزی به ذهنش نمی رسید. همه حرف های او درست ومنطقی بود. بالاخره هم با سری فرو افتاده از فروشگاه خارج شد.

تا چند ساعت بی هدف در خیابان ها رانندگی کرد. فکرش کار نمی کرد. بغضی سنگین گلویش را چنگ می زد. مدام حرف های پدرستاره توی سرش رژه می رفت.

romangram.com | @romangram_com