#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_245


ستاره میان حرفش آمدوگفت: درسته ولی اینا که دلیل نمی شه آدم بدی باشه

- تو درست میگی اصلاً من به اون پسره کاری ندارم. حرف من با توئه! ببین دخترِ من، تو اگه بخوای با اون باشی باید با خیلی چیزا بجنگی. با بی پولی ، حرف مردم ، با صاحبخونه با بقال و چقالِ محل و با هزارتا بدبختی دیگه. می تونی ؟!

ستاره دهان باز کرد تا چیزی بگویدکه پدرش اجازه نداد وگفت: الان نمی خوام جواب بدی. قول بده خوب به حرفام فکر کنی بعد جواب بدی

ستاره سرش را تکان داد و بعد از مکث کوتاهی به سمت پله ها رفت. همچنان که دستش را به نرده ها گرفته بود و پله ها را یکی یکی بالا می رفت، با دست دیگرش گردنبندش را لمس کرد و به فکر فرو رفت.

با اینکه به پدرش قول داده بود به حرفهایش فکر کند ولی از حالا می دانست جوابش چیست.

شاید این کار عاقلانه نبودو باید سختی زیادی را تحمل می کرد ولی او برای بودن با سهیل حاضر بود با تمام دنیا بجنگد.

* * *

وارد فروشگاه شد. این بار مثل دفعه پیش استرس نداشت. صابون پدر ستاره به تنش خورده بود و پوستش کلفت شده بود. فروشندگان که او را از دفعه پیش به یاد داشتند با سردرگمی نگاهی به او ونگاهی به سیروس می انداختند. پدر ستاره این بارخیلی زود او را دید و با دست به او اشاره کرد که نزدیک تر برود.

با گام هایی مطمئن به او نزدیک شد و مثل دفعه پیش سلام کرد.

سیروس جواب سلامش را داد و با سر به پسر جوانی که دفعه پیش او را بیرون کرده بود، اشاره کرد. پسر نزدیک شد وسیروس در حالی که به مشتری که تازه رسیده بود اشاره می کردگفت: رضا به این آقا برس من الان برمی گردم

به همراه پدر ستاره به اتاقی در انتهای فروشگاه رفتند. اتاقی که به آن وارد شدنداتاق کوچکی بود که ظاهراً دفتر کار سیروس بود.


romangram.com | @romangram_com