#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_244

* * *

تماس را قطع کردو با عصبانیت به طبقه پایین رفت. روبروی پدرش که روی مبل نشسته بود و بی حواس به صفحه خاموش تلوزیون خیره شده بود، ایستاد.

خجالت را کنار گذاشت ودلش را به دریا زد.

- بابا واقعاً ازتون انتظار نداشتم. این بود اون همه ادعاتون در مورد خوش رفتاری با دیگران

راحله ازآشپزخانه خارج شدوبا عصبانیت رو به ستاره گفت: چه خبره صداتو انداختی سرت! این چه طرز صحبت کردن با پدرته؟

- نه مامان ایندفعه ساکت نمی شم. می خوام ببینم اون پسر چه گناهی کرده بود که بابا کتکش زده و از فروشگاه بیرونش انداخته

سیروس که تا این لحظه چیزی نگفته بودو فقط به ستاره نگاه می کرداز جای خود بلند شدو به ستاره نزدیک شد.

ستاره با وحشت به پدرش که به او نزدیک می شد خیره شد. نمی توانست چیزی را از نگاهش بخواند. با نزدیک شدن او ناخودآگاه دستهایش را جلوی صورتش گرفت.

سیروس برخلاف تصور او، دستهایش را گرفت، آن ها را پایین آوردواو را روی مبل نشاند. در حالی که با دقت به او نگاه می کرد با تعجب گفت: تو واقعاً فکر کردی می خوام بزنمت؟! تو منو اینجوری شناختی ؟! من کِی از گل نازکتر به تو گفتم؟ تو دختر عزیزمی که قد دنیا دوست دارم. آره دیروز یکم تند رفتم همش تقصیر اون دانیال هوچی بود . قضیه رو جوری برام تعریف کردکه آتیش گرفتم. امروزم در مورد اون پسره اشتباه کردم نباید اون کارا رو می کردم. وقتی که بیشتر فکر کردم دیدم اگه پسر بدی بود پیش من نمی یومد. من بهت اعتماد دارم می خوام خودت برام تعریف کنی قضیه چی بوده؟

ستاره که خیالش تا حدودی راحت شده بود وترسش ریخته بود، سعی کرد آرامش خود را باز یابد وگفت: هیچی به خدا بابا. فقط ...

سرش را پایین انداخت و ادامه داد: ما همدیگه رو دوست داریم

سیروس سرش را تکان داد و با استیصال گفت: ببین دخترم من می دونم که تو دختر عاقلی هستی خودت کلاهتو قاضی کن. طبق اون چیزی که من شنیدم این پسره حتی یه خونه نداره که خودش توش زندگی کنه. با وضعی که داره نمی تونه یه کار درست درمون پیدا کنه. حتی خونواده ای نداره که پشتش باشن ...

romangram.com | @romangram_com