#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_243
سهیل با دودلی گفت: اگه میشه می خواستم چند دقیقه وقتتونو بگیرم
سیروس با تعجب گفت: من شما رو می شناسم؟
سهیل نگاهش را دزدید وبا کمی مکث گفت: من سهیل سرمد هستم
سیروس به محض شنیدن این حرف اخم هایش را جمع کردوبا عصبانیت گفت: تو خیلی رو داری پسر! با چه جرأتی اومدی اینجا؟
سهیل سعی کرد آرامش خود را حفظ کندوگفت: من فقط می خواستم چند قیقه وقتتونو بگیرم و چند کلمه باهاتون حرف بزنم. من ......
سیروس وسط حرفش پرید و با فریاد گفت: حرف بزنی دیگه چه حرفی می خوای بزنی چه حرفی داری که بزنی؟ هر کی جای تو بود خودشو تو هفت تا سوراخ موش قایم می کرد اونوقت تو مدام دور وبر دختر من می پلکی!
سهیل مستأصل گفت: آقای درخشان من قصد جسارت یا مزاحمت ندارم من فقط ... یعنی من و ستاره فقط ...
سیروس فرصت ادامه صحبت به او نداد. سیلی محکمی به گوشش نواخت و بلندتر گفت: اسم دختر منو نیار! دختر من بخاطر کارای تو داشت می مرد. برو بیرون. از فروشگاه من برو بیرون...
سهیل که با توجه به تعاریف ستاره انتظار چنین برخوردی از پدر او نداشت با خجالت نگاهی به دور وبر خود انداخت. چند نفر از مشتریان و فروشندگان دور آن ها جمع شده بودند.
سیروس که دید او خیال بیرون رفتن ندارد رو به پسر جوانی گفت: رضا بیا این آقا رو ببر بیرون
سهیل که اوضاع را اینچنین دید ترجیح داد ادامه حرفش را به زمانی که عصبانیت پدر ستاره فروکش کرد موکول کندو از فروشگاه خارج شد.
romangram.com | @romangram_com