#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_242

- می خوام برم پیش بابات

ستاره نگاهی به او که با آرامش در حال رانندگی بود انداخت و خواست چیزی بگوید که سهیل پیش دستی کردوگفت: نگو! چون دیگه به حرفت گوش نمی دم. وقتی باباتو راضی کردم میرم سراغ پدرم تا باهاش آشتی کنم بعدش با خانوادم میایم خواستگاریت

- اگه بابام راضی نشد؟!

- اینقدر میرم تا راضی بشه

* * *

وارد مغازه شد. فروشگاه بزرگی بودکه انواع لوازم خانگی در آن یافت می شد. به شدت استرس داشت. روبروی چند ماشین لباسشویی ایستادو خود را سرگرم نگاه کردن به آن ها نشان داد تا قدری نفسش جا بیاید.

پسر جوانی به او نزدیک شدوگفت: می تونم کمکتون کنم قربان

سهیل لبخندزدوگفت: با آقای درخشان کار دارم

پسر نگاه مشکوکی به او کردوگفت: اون سمت فروشگاه هستند

و با دست سمتی را نشان داد. سهیل از او تشکرکرد و با قدم هایی نامطمئن به او نزدیک شد. روبروی او ایستاد و سلام کرد.

سیروس که سرش را روی فاکتوری خم کرده بود، بدون اینکه به او نگاه کندگفت: سلام قربان الان می آم خدمتتون

سیروس بالاخره به او نگاه کرد. ابتدا کمی به فکر فرو رفت وسپس گفت: بفرمائید

romangram.com | @romangram_com