#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_240

دانیال نگاه تحقیرآمیزی به سهیل انداخت وگفت: می خواستم چشم دایی رو به اطرافش باز کنم

سهیل یک قدم به طرفش برداشت وگفت: که چی بشه ؟

دانیال قیافه متعجبی به خود گرفت و با پوزخندگفت: اِ شما هم اینجا تشریف داشتی جناب. ببخشید تاریک بود ندیدمت

با تمسخر به ستاره نگاه کردوادامه داد: حالا با این قلچماق راه افتادی اومدی اینجا که چی؟ یادم باشه به دایی بگم کلاهشو بالاتر بذاره با این دختر تربیت کردنش

سهیل که از کوره در رفته بود با عصبانیت گفت: حرف دهنتو بفهم عوضی

دانیال با عصبانیت قدمی به سمتش برداشت که با شنیدن صدای بلند ستاره متوقف شد.

- اگه دستت بهش بخوره اون روم بالا میاد

دانیال به سمت ستاره برگشت وبا تمسخر گفت: مثلاً اگه اون روت بالا بیاد چی میشه؟

ستاره با خونسردی به چشمانش خیره شدوگفت: فکر کردی نمی دونم صبح تا شب چه غلطی میکنی! نمی دونم اندازه موهای سرت دوست دختر داری! آمار تک تکشونو دارم. اگه اون روی سگمو بالا بیاری همشو میذارم کف دست عمه و بقیه فامیل. کاری میکنم هیچ مریضی دیگه پاشو اینجا نذاره

دانیال که رنگش پریده بودو معلوم بود حسابی هول کرده خود را نباخت وگفت: بیخود چرت وپرت نگو این وصله ها به من نمی چسبه

ستاره لبخند زدوگفت: باشه، اگه دست از سر زندگی من بر نداری خودت می بینی چه آبرویی ازت می برم آقای دکتر. ازمن گفتن بود دیگه خود دانی

چند دقیقه بعد زیر نگاه متعجب بیماران و نگاه خصمانه منشی از مطب خارج شدند.

romangram.com | @romangram_com