#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_239
- ببخشید می خواستم دکتر رو ببینم
دختر منشی که آرایش زننده ای داشت. دسته ای از موهایش را که از زیر شال بیرون ریخته بود پشت گوشش فرستاد و در حالی که آدامسی را با سروصدا می جویدگفت: وقت داشتید؟
- نخیر ، من از آشناهاشون هستم باهاشون کار خصوصی دارم
- نمی شه ایشون الان بیمار دارن باید منتظر بمونین
ستاره در حالی که به سمت در اتاق می رفت گفت: من عجله دارم نمی تونم منتظر بمونم
و بدون در زدن وارد اتاق شد. سهیل هم به دنبالش داخل شد.
دانیال با دیدن آن ها خودش را جمع و جور کردو رو به دختر جوانی که روبرویش نشسته بودگفت: ببخشید خانم طاهری یه مشکلی پیش اومده
دختر جوان که چسبی روی دماغش زده بود و ظاهراً بیمار او بودگفت: اینجوری که نمی شه آقای دکتر
دانیال با لبخندگفت: شما فعلاً بفرمایید. به خانم منشی می گم یه وقت دیگه بهتون بده
تا دم در او را بدرقه کردو بعد از اینکه آهسته چیزی به منشی گفت در اتاق را بست. سپس به سمت آن ها برگشت و رو به ستاره گفت: به به ! دختر دایی گرامی از این طرفا؟ قدم رنجه فرمودین می گفتین گاوی ، گوسفندی چیزی جلو پاتون قربونی می کردیم. می تونم بپرسم از چه رو سعادت دیدار شما نصیب این بنده حقیر شده؟
ستاره با پوزخندگفت: آخه تو دوباره دماغ گندتو کردی توی زندگی من. واسه چی رفتی اون مزخرفاتو به بابام گفتی ؟
romangram.com | @romangram_com