#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_238
ستاره که برای اولین بار این لحن حرف زدن را از پدرش می شنید دیگر طاقت نیاوردو با گریه به اتاقش پناه برد.
- پسره عقده ای ... بالاخره ... زهر... خودشو ریخت.
سهیل از پشت خط با کلافگی گفت: ستاره جان یه دقیقه گریه نکن تا من بفهمم داری چی میگی.
ستاره گوشی را به دست دیگرش دادوگفت: دارم میگم بابام همه چیو راجب من وتو فهمیده.
بابام که تا حالا با صدای بلند با من حرف نزده بودامشب سرم داد کشیدو گفت دیگه نمی خواد بری دانشگاه
سهیل با خونسردی که در صدایش مشهود بود گفت:آروم باش عزیزم چیزی نشده. از اولم بهت گفتم بذار با پدرت حرف بزنم گفتی نه حالا هم دیر نشده میرم باهاش حرف میزنم
ستاره بلافاصله گفت: نه ، اول باید حسابمونو با یه نفر تسویه کنیم. فردا بیا دنبالم باید با هم یه جایی بریم
- باشه هر چی تو بگی. فقط تو دیگه گریه نکن میدونی که من طاقت اشکاتو ندارم. برو با خیال راحت بخواب تا سهیلو داری غصه نداشته باش
گوشی را به لبش نزدیک کردو با صدای آرامی ادامه داد: خیلی دوست دارم. شبت بخیر عشقم
ستاره که آرام شده بود، ستاره کوچک گردنبندش را در دست گرفت و در حالی که آن را در دستش می فشردبا لبخندگفت: منم همینطور، خوب بخوابی
* * *
به همراه سهیل وارد مطب شدو کنار میز منشی ایستاد.
romangram.com | @romangram_com