#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_237


- سلام بابا خسته نباشید منو صدا کردید؟

سیروس با عصبانیت گفت: آره بیا بشین کارت دارم

ستاره که از عصبانیت بی موقع پدرش حیرت زده شده بود روبروی او نشست وگفت: چی شده بابا؟

سیروس که بسیار برافروخته بود به او خیره شد و بی مقدمه گفت: دیروز دانیال بهم زنگ زدگفت در مورد تو یه حرفایی باید بهم بزنه. امروز عصر اومد فروشگاه. یه حرفایی راجب تو و اون پسره می گفت. می خوام خودت بهم بگی راست میگه؟

ستاره که هول شده بودگفت: نه بابا اونطوری که اون گفته نیست

- پس چطوریه ؟ یعنی تو بعد از اون جریان ندیدیش ؟ باهاش حرف نزدی؟

- خب ... آره... حرف زدم ... ولی

- بسه دیگه نمی خواد چیزی بگی. پس دانیال درست می گفت. من و بگو که چقدر رو عقل نداشته تو حساب می کردم

بعد دستش را با ناراحتی روی دسته مبل کوبید وگفت: حالا هیچ کس هم نه. این پسره که با اون دوستای الدنگش این همه بلا سرش آورد. دختره احمق !

ستاره با گریه گفت: ولی بابا سهیل ......

سیروس با فریاد وسط حرفش آمدودر حالی که از چشمهایش خشم می باریدگفت: بسه نمی خوام صداتو بشنوم دیگه هم لازم نکرده بری اون دانشگاه خراب شده. حالا هم زودتر ازجلوی چشمم دور شو!


romangram.com | @romangram_com