#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_236
ستاره آهی کشیدوگفت: خوش به حالشون! نازنین واقعاً خوب دل وجرئتی داره. من که فکر نمی کنم بتونم. سهیل چندبار تا حالا بهم گفته می خواد بیاد با بابام حرف بزنه ولی من نذاشتم. همیشه فکر می کردم راحت ترین کار دنیا گفتن حرفام به مامان وبابامه ولی الان راستشو بخوای یه کم می ترسم
- من فکر می کردم تو از هیچی نمی ترسی
- خودمم همین فکر رو می کردم ولی حالا می دونم اشتباه می کردم. من خیلی هم آدم ترسویی ام. خیلی از ، از دست دادن آدمایی که دوسشون دارم می ترسم. می ترسم بابام سهیل رو قبول نکنه ومجبور بشم ازش جدا شم
- پدر تو آدم روشنیه ! حتماً به انتخاب تو احترام میذاره
- خدا کنه اینطور باشه
ستاره چند ثانیه به فکر فرو رفت ودوباره به حرف آمد: در مورد این قضیه به غیر از ترس یه جور حس خجالت هم هست
مریم دستش را روی شانه او گذاشت و گفت: بگذار یه کم از اون جریان بگذره تا ببینیم خدا چی میخواد. ایشالله همه چیز درست میشه عزیزم
* * *
نزدیک ظهر بود که وارد خانه شدو به پدر ومادرش سلام کرد. مادرش به طرف آشپزخانه رفت و در همین حین جواب سلامش را داد. نگاهی به پدرش انداخت که روی مبل نشسته بود ودر حال خواندن روزنامه بود. چند لحظه بعد بالاخره سرش را بلند کرد وبرعکس همیشه به جواب سلام کوتاهی اکتفا کرد و دوباره سرش را در روزنامه فرو برد. ستاره کمی متعجب شد ولی به خاطر خستگی زیاد قضیه را جدی نگرفت و به اتاقش رفت.
کمی از شب گذشته بود. ستاره در اتاقش مشغول مطالعه بود که با صدای بلندپدرش که تازه از سر کار برگشته بود، حواسش پرت شد.
- خانم ، ستاره کجاست؟ بگو بیاد کارش دارم
ستاره با شنیدن نام خودش از اتاق خارج شدو پیش پدرش رفت.
romangram.com | @romangram_com