#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_235


- خب چی میگه؟ حرف حسابش چیه؟

- هیچی، میگه از کارای مانی خبر نداشته و به من علاقه داره و از این جور مزخرفات

- خب شاید داره راست میگه

- نه بابا، تو چقدر ساده ای دختر ! سگ زرد برادر شغاله !

- نمی دونم والا صلاح مملکت خویش خسروان دانند

نگاهش به دختر تازه واردی که با هیجان در حال توضیح مطلبی به دوستش بود ، افتاد وناگهان پرسید: راستی از نازنین چه خبر؟ تازگیا دیدیش؟ چند وقته ازش خبر ندارم

چهره مریم باز شد و با خوشحالی گفت: فکر کنم امروز می خواستن با حامد برن بیرون

- نه انگار اینا واقعاً قصد ازدواج دارن؟!

- به! تو اصلاً توی این دنیا هستی دوست من؟ اینا قرار عقد وعروسیشونم گذاشتن الانم رفتن خرید عقد. می خوان عقدوعروسیشونو یه جا بگیرن تموم بشه بره پی کارش

ستاره با تعجب گفت: که اینطور! پس چرا هیچی به من نگفتن؟

- از بس این چند وقته توی خودت غرق شدی اونا هم حتماً فکر کردن واست مهم نیست بهت نگفتن


romangram.com | @romangram_com