#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_234

و سرش را دوباره در کتاب فرو برد.

مدتی بعد سرش را از روی کتاب بلند کرد وبا حالت خاصی به سهیل نگاه کرد.

سهیل که از نگاه او سردرنیاورده بود با گیجی به او نگاه کردو ستاره گفت: میگم سهیل تو نمی خوای بری خونتون یه سر به پدرو مادرت بزنی؟ خیلی از اون ماجرا گذشته حتماً تا الان بخشیدنت

سهیل آهی کشیدوگفت: خودمم خیلی دلم می خواد ولی نمی دونم پدرم چه برخوردی ممکنه باهام داشته باشه. راستش یه خرده میترسم، ولی مطمئن باش به محض اینکه یه کم اوضاعم رو به راه تر بشه میرم سراغشون هر طور شده بابامو از خودم راضی می کنم. باور کن من دوسشون دارم ستاره ! نمی خوام اذیت بشن

ستاره لبخند زدوگفت: حتماً همینطوره. من مطمئنم که تو می تونی همه چیزو بینتون درست کنی

* * *

ستاره و مریم کنار هم نشسته بودند و منتظر تشکیل کلاس بودند.

نازنین ترم پیش درسش را به اتمام رسانده بودولی مریم نتوانسته بود بعضی از واحدهایش را پاس کندو به ناچار این ترم نیز به دانشگاه می آمد.

کلاس تقریباً خالی بودو به جز چند تن از بچه های کلاس کسی نیامده بود.

بدون هیچ حرفی منتظر استاد بودند که تلفن مریم شروع به زنگ خوردن، کرد. مریم بعد از نگاهی به شماره تماس گیرنده با بی حوصلگی آن را قطع کردو تلفن را درون کیفش گذاشت.

ستاره نگاهی به چهره در هم او انداخت وگفت: کی بود؟

مریم دستش را در هوا تکان داد وگفت: عرشیا ! واقعاً این چند وقته خسته ام کرده از بس زنگ میزنه

romangram.com | @romangram_com