#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_233
فصل هفتم
سرش را در کتابی فرو برده بود و سخت مشغول مطالعه بود. سهیل کنارش روی نیمکتی نشسته بودو در حالی که دستش را زیر چانه اش گذاشته بودبه او نگاه می کرد.
ستاره نگاهی به او انداخت و با حرص گفت: تو چرا اینجا نشستی به من نگاه می کنی ؟ببین بهت گفته باشم من این ترم ، ترم آخرم باید حسابی درس بخونم
سهیل در همان حالت گفت: خب بخون من که به تو کاری ندارم.
و با حالت بامزه ای به او اشاره کرد وادامه داد: خودم کار مهمتری دارم ! فکر کرده بیکارم
ستاره بیش تر حرص خورد وگفت: کار مهمتم لابد نگاه کردن به منه؟ ببینم مگه تو قرار نبود ترم پیش درست تموم بشه؟
چند لحظه سوالی به او نگاه کردودوباره گفت: اصلاً گیریم تموم نشد درست. حالا 6 واحد داری که معرفی به استاد گرفتی درست. من می خوام بدونم چرا دیگه می آی دانشگاه ؟! می خوای همش ور دل من باشی حواس منو پرت کنی ؟
سهیل با خونسردی جواب داد: خب از استادم سوال داشتم تازه من چطوری دلم بیاد نیام دانشگاه و فرصت گوش دادن به غرغرهای تو رو از دست بدم؟!
ستاره لبش را جوید با لحن مسخره ای گفت: شما چقدر امروز بانمک شدی عزیزم !
سهیل هم خندید وگفت: شما چقدر امروز بی اعصابی عزیزم !
ستاره با لجبازی گفت: همینه که هست
romangram.com | @romangram_com