#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_230
چند دقیقه بعد به خود لرزید. دست هایش را در جیبش کردوگفت: سهیل خیلی سردمه
سهیل با بدجنسی گفت: اِ چی شد ؟ بارون که قشنگ بود!
ستاره با دلخوری گفت: اذیت نکن خب سردمه دیگه چیکارکنم
سهیل به او نزدیک شد. دستانش را دور کمرش حلقه کردو او را از پشت سر به خود چسباند و زیر گوشش گفت: حالا چطوره؟
ستاره با صدای آرامی گفت: ممنون خیلی بهتر شد
چشم به قطره های باران داشت که درخشش شیئی جلوی چشمانش توجهش را جلب کرد. با دقت بیش تر ستاره ظریفی را دید که به یک زنجیرسفیدرنگ متصل بود.
سهیل گردنبند طلاسفید را جلوی چشمانش تکان داد و سپس دستش را زیر مقنعه او برد تا قفل گردنبند را ببندد.
ستاره که از دیدن گردنبند غافلگیر شده بود بیشتر خود را به او چسباند و به ستاره کوچک که روی گردنش می درخشید خیره شد. بغض کرده بود ونمیتوانست چیزی بگوید.
سهیل دوباره سرش را به او نزدیک کردو زیر گوشش گفت: من خیلی می ترسم
ستاره صورتش را نمی دیدولی متوجه لرزش صدایش شدو بالاخره لب باز کرد و با صدای آرامی ، متعجب گفت: از چی؟!
- از اینکه از دستت بدم! دوست دارم تو فقط ستاره سهیل باشی. واسه همه ناپیدا باشی وفقط واسه من بدرخشی
ستاره که از حرارت بدن سهیل داغ شده بود لبخند زدولی حرفی نزد و سهیل ادامه داد : می خوام فردا برم با پدرت حرف بزنم
romangram.com | @romangram_com