#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_229


وقتی جوابی نشنید سرش را بلند کرد و با نگاه خیره سهیل مواجه شد.

- چیه ؟داری منو می خوری یا غذا رو؟

سهیل با لبخند گفت: هر دو مورد ، شما مشکلی داری؟

ستاره با حرص گفت: نخیر پرسیدم کارتو چیکار کردی؟

- هیچی شغلمو از پیک به راننده آژانس ارتقا دادم

بعد از خوردن شام از رستوران خارج شدند. ستاره با دیدن نم نم باران که در حال باریدن بودذوق زده شدوگفت: سهیل چه هوای باحالی بیا یه خورده قدم بزنیم

در حالی که دستش را دور بازوی او حلقه می کرداورا با خود همراه کرد.

در سکوت قدم می زدند و هیچ حرفی بینشان رد وبدل نمی شد. کمی بعد باران تند شدو آن ها مجبورشدند وارد پارکی شوندوزیر یک آلاچیق پناه بگیرند.

سهیل نگاهی به اطراف انداخت وگفت: بفرما هوس سرکار خانم ما رو به چه روزی انداخت

ستاره با دلخوری گفت: چقدر بی ذوقی سهیل! ببین چه بارون قشنگی می آد

و به دانه های درشت باران خیره شد.


romangram.com | @romangram_com