#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_228

ستاره که گونه هایش رنگ گرفته بود برای فرار از نگاه خیره سهیل سریع سوار ماشین شد. نگاهی به اطرافش انداخت و با لبخندگفت: خیلی مبارکت باشه سهیل جان. حالا چی شدکه به فکر خریدنش افتادی؟

- دیدم اینجوری می خوایم بریم بیرون راحت نیستیم گفتم اینو بخرم که راحت باشیم هرچند که یه پراید قابل شما رو نداره اصلاً کمتراز بی ام و لیاقت شما رو نداره

ستاره که در حال لبخند زدن بود ناگهان برافروخته شدوگفت: من قضیه دانیال رو بهت نگفتم که بهم متلک بندازی ،گفتم که حرف نگفته ای با هم نداشته باشم

و سرش را به سمت شیشه گرداند.

سهیل ماشین را به حرکت درآوردوکمی بعدگفت: ببخشید نباید اون حرفو می زدم

وقتی دید ستاره جوابی نمی دهد ، سرش را به او نزدیک کردوگفت: خانومی ؟ قهری ؟من که معذرت خواهی کردم بگوکه بخشیدی

ستاره بدون اینکه به او نگاه کند سرش را تکان داد.

- نه دیگه اینطوری فایده نداره بخند تا بفهمم بخشیدی

ستاره نیم نگاهی به اوانداخت ولبخند بی جانی زد که باعث شد سهیل قهقهه بزند.

- ای قربون خندیدنت برم حالا که خندیدی شام مهمون خودمی . می برمت یه جای توپ

هر دو شانه به شانه هم وارد رستوران شدند. رستوران انتخابی سهیل جای شیک و دنجی بود که به دل می نشست. هر دو شام سفارش دادند.

ستاره که سرش پایین بودو غذا می خوردپرسید: حالا که موتور رو فروختی کارت تو پیک چی میشه؟

romangram.com | @romangram_com