#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_231
ستاره که برای دومین بار در این چند دقیقه غافلگیر شده بود به سمت او چرخیدوبا بهت گفت: می خوای چیکار کنی؟
سهیل به چشمان او خیره شدوگفت: میخوام برم پیش پدرت و تو رو ازش خواستگاری کنم. دیگه دوست ندارم همش نگران باشم نکنه یدفعه از دستم بری
ستاره که اشک در چشمهایش جمع شده بودگفت: این چه حرفیه؟ من همیشه مال توام هیچکس نمی تونه از هم جدامون کنه. تو نباید بری پیش بابام اون قبول نمی کنه
سهیل که از حرف او رنجیده بود،گفت: ولی من می تونم شانس خودمو امتحان کنم
ستاره با اضطراب گفت: خواهش میکنم سهیل بخاطر من اینکارو نکن
سهیل پوفی کردو با حرص گفت: باشه بخاطر تو ! ولی می دونم پشیمون میشم
در راه بازگشت هر دو در سکوت فرو رفته بودند که سهیل پخش ماشین را روشن کرد ورو به ستاره با چشم وابرو به آن اشاره کرد.
چند لحظه بعد ستاره چشمانش را بسته بودودر حالی که گردنبندش را از زیر مقنعه در دست می فشرد به صدای سحرانگیز گیتار گوش سپرد.
* یه روز تو زندگیم بودی ، همین جا روبروم بودی، اما آرزوم نبودی
فکر می کردم از آسمون، باید بیاد یه روزی اون، تا آرزوم بشه تموم
یه اشتباهی کردمو، دلتو رو شکستمو، نمی بخشم خودمو
romangram.com | @romangram_com