#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_226

- قول

- قول قول

* * *

ستاره پشت میز استاد نشسته بود و لب تاپ را روی آن قرار داده بود. با دقت مشغول تمرین مطالب کنفرانس بود ولی سهیل مدام در حال رژه رفتن درطول و عرض کلاس خالی بود.

بالاخره طاقت نیاوردوگفت: چته سهیل؟ چرا اینقدر راه میری؟

سهیل با ناراحتی به اونگاه کردوگفت: نگرانم ! ما توی این یک ماه درست نتونستیم روی تحقیق کار کنیم

ستاره لبخند اطمینان بخشی زدوگفت: نگران نباش! ما به اندازه کافی روش کار کردیم مطمئنم خیلی خوب بلدیم

سهیل که کمی آرامتر به نظر می رسید با تردید گفت: خدا از دهنت بشنوه

بالاخره زمان کنفرانس فرا رسید و آن ها با وجودکار شکنی هاو سوال های عجیب وغریب یزدانی و دوستش آن را به خوبی برگزار کردندو توانستند موافقت استاد رحمانی را جلب کنند.

* * *

از دانشگاه خارج شد واولین چیزی که توجهش را جلب کرد سهیل بود که به یک پراید مشکی رنگ تکیه زده بودوبه او نگاه می کرد.

از بچه ها خداحافظی کرد و ازکنار رستوران که مدتی بود تعطیل شده بود، گذشت. به سهیل نزدیک شد و با تعجب گفت: سلام ، تو اینجا چیکار میکنی ؟!

romangram.com | @romangram_com