#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_222

* * *

با استرس از خواب بیدار شد. این چند وقت خیلی سهیل را اذیت کرده بود وامروز باید هر طور شده از دلش درمی آورد. اهل منت کشی نبود ولی حالاقضیه فرق می کرد.

بیش تر از همیشه به خودش رسید و جایی نزدیک در ورودی دانشگاه به انتظار او ایستاد.

چند دقیقه بعد سهیل وارد دانشگاه شد. بی حوصله به نظر می آمد. کمی هم ته ریش داشت که او را بامزه کرده بود. بی حواس از جلوی ستاره رد شد که با شنیدن صدای سلام او راه رفته را بازگشت و خیلی عادی گفت: سلام چرا تو این سرما اینجا وایستادی ؟

ستاره نگاهش را دزدید وگفت: می خوام باهات حرف بزنم. میشه بریم یه چیزی بخوریم؟

سهیل در حالی که اخم کرده بود با بی حوصلگی گفت: نمی شه الان کلاسمون شروع میشه

ستاره که توی ذوقش خورده بود سعی کرد آرامش خود را حفظ کند و با لبخندگفت: پس توی دانشگاه قبل از اینکه کلاس شروع بشه چند دقیقه حرف بزنیم

وقتی مخالفتی از او ندید به سمت یکی از آلاچیق ها که در حیاط دانشگاه قرار داشت، حرکت کرد.

روبروی هم نشستند. ستاره سرش را پایین انداخت و با کمی مکث گفت: راستش من ... من ... می خواستم بهت بگم... تو این مدت خیلی ... خیلی اشتباه کردم

به سهیل نگاه کرد و او با اخم گفت: در مورد چی ؟ اینکه به آشغالی مثل من اعتماد کردی؟

ستاره لبش را گاز گرفت و با ناراحتی گفت: نه ... اینکه زود در موردت قضاوت کردم

سهیل نگاه تندی به او انداخت وگفت: چطور فهمیدی که اشتباه کردی توکه حقیقت رو خودت با چشمای خودت دیده بودی!

romangram.com | @romangram_com