#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_221


کنار هم روی نیمکتی نشستند. نگار به روبرویش نگاه کرد و بی مقدمه شروع به صحبت کرد: آدرستو از همکلاسیم حامد ریاضی گرفتم که اونم از دوستت نازنین گرفته بود. نمی خوام زیاد وقتتو بگیرم پس یه راست میرم سر اصل مطلب. امروز اومدم پیشت که در مورد خودم یه چیزایی رو برات روشن کنم.

دوستی من و سهیل برمیگرده به خیلی وقت پیش. وقتی تازه رفته بودیم دانشگاه. ما با هم خیلی جور بودیم ولی من همه چیزو خراب کردم. من با اینکه به سهیل علاقه داشتم ولی اهل قید وبند نبودم. نمی تونستم وابستگی به کسی رو قبول کنم. دوست داشتم آزاد باشم تا هر کاری می خوام بکنم. سهیلم بالاخره نتونست طاقت بیاره و دوستیمونو بهم زد. ساعت همه کلاساشو عوض کرد تا دیگه منو نبینه. اوایل خیلی ناراحت بودم ولی کم کم علاقم به نفرت تبدیل شد. چندوقت بعدم با رامین آشنا شدم. ما قصد ازدواج داشتیم که قضیه اون باغ پیش اومدو رامین افتاد زندان. بعداز اونم چون خانواده های هیچکدوممون ازقضیه خبر نداشتن من دیگه نتونستم ببینمش. الان نزدیک 7 ماهه که ندیدمش. اینا رو گفتم تا بفهمی من کجای این بازی ام.

حالا در مورد کاری که کردم. آره من می خواستم از سهیل انتقام بگیرم چون اونو مسبب همه بدبختی هام می دونستم. بعد از اون قضیه وقتی دیدم پدر ومادرش از خونه بیرونش کردن و بقیه چطورباهاش رفتار می کنن فکر می کردم همین براش کافیه ولی وقتی با تو جور شدواز بچه های کلاس شنیدم چقدر لیلی ومجنونید، دیوونه شدم. حسادت داشت خفم می کرد. نمیتونستم ببینم شما با هم باشیدومن تنها بمونم.

دنبال راهی واسه انتقام بودم که مانی اومد سراغم و ازم کمک خواست. منم که دنبال همین فرصت بودم زود قبول کردم وطبق نقشه مانی دوباره رفتم سراغ سهیل و وانمود کردم هنوز عاشقشم و می خوام دوباره با هم باشیم ولی اون هیچ جوره باهام راه نمی اومد و قبولم نمی کرد. اون روز توی کافی شاپ که ما رو دیدی اومده بود باهام اتمام حجت کنه تا دست از سرش بردارم.

اون روز دم کلاسمون متوجهت بودم که چطوری با عصبانیت بهم نگاه می کردی فهمیدم که داشتی آمارمو از دوست سهیل می گرفتی. از اینکه حرصتو درآورده بودم لذت می بردم. از اینکه رابطتونو بهم ریخته بودم خوشحال بودم تا اینکه دو روز پیش سهیل اومد سراغم و ازم خواست دست از سرش بردارم. قضیه رامین رو فهمید. منم بهش گفتم کاری می کنم که تو جواب سلامشم ندی

ستاره که عصبانی شده بودبا اخم گفت: پس چرا حالا اومدی داری اینا رو بهم میگی ؟

نگار به او نگاه کرد وگفت: چون فهمیدم اشتباه می کردم. نمی دونم چرا ما دخترا اینجورییم اصلاً عیب کسی که دوستش داریم رو نمی بینیمو وقتی که دیگه نیست ازش یه قدیس برای خودمون می سازیم ولی رامین یه قدیس نبود. یه بچه پولدار بود که خوشی زیادی زیر دلش زده بود و مواد خرید وفروش می کرد. گاهی هم خودش می کشید. حالا هم رفیقای الدنگش فکر می کنن موادشون دست منه.

اون شب اگه سهیل نبود ، معلوم نبود چه بلایی سر من میومد. هر کس جای اون بود کمکم نمی کرد تا از شرم خلاص شه ولی سهیل یه مرد واقعیه که هر دختری می تونه با خیال راحت بهش تکیه کنه.

آه کشید ودر حالی که به نقطه ای در دوردست خیره شده بود با حسرت ادامه داد: بهت حسودیم میشه که اونو داری

سپس دوباره به او نگاه کرد و با لبخند گفت: سهیل منو بخشید. خواهش میکنم توهم این لطف رو در حق من بکن

از جای خود بلند شد و بدون حرف دیگری ستاره را ترک کرد و او را در بهت باقی گذاشت.


romangram.com | @romangram_com