#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_219
ستاره بدون اینکه به او نگاه کندگفت: اولاً پدرومادرمن برعکس بعضیا بهم اطمینان دارن دوماً بهشون گفتم میخوام برم پیش مریم درس بخونم با مریمم هماهنگ کردم حالاهم میگم دیر شد برادر مریم منو رسوند
سهیل درجایش نیم خیز شد وگفت: داداش مریم دیگه کیه؟
ستاره با حرص گفت: نترس ، چند سال ازمن کوچیکتره
صورتش را به سمت پنجره چرخاند وزیر لب گفت: امشب چقدرم غیرتی شده واسه من !
بالاخره به خانه رسیدند و سهیل گفت: تو برو تو خونه. من همینجا میمونم تا حسین بیاد
ستاره خواست چیزی بگویدولی پشیمان شد و با گفتن خداحافظ کوتاهی زیرلب ازماشین پیاده شد.
* * *
درخانه مانده بود و وانمود می کرد اتاقش را مرتب می کند ولی فقط طول و عرض اتاق را می پیمود و وسایل را بی هدف جابه جا می کرد. نمی خواست از اتاق بیرون برود و با کسی همکلام شود. ذهنش درگیر بود وحوصله حرف زدن نداشت.
دو روز از آن شب می گذشت ولی هیچ خبری از سهیل نبود. نه پیامی داده بود ونه تماسی گرفته بود. نمی دانست اگر با او تماس بگیرد با چه واکنشی مواجه می شود. تماس های مریم و نازنین را نیز بی پاسخ گذاشته بود.
با بی حوصلگی پشت میز تحریر نشست وناگهان چشمش به خرس سفیدرنگ افتاد. با عصبانیت ضربه ای به آن زد وخرس نقش زمین شد. دوباره نگاهی به خرس انداخت که دماغ قرمزرنگش به شدت به زمین برخورد کرده وتکه ای از آن از صورتش جدا شده بود. خم شد وخرس را از روی زمین برداشت. با دلسوزی دستی به دماغش کشید و با خود فکر کرد این خرس بیچاره چه گناهی دارد که هدیه دهنده اش یک نامرد است. خرس را درون کشوی میز گذاشت ودوباره ازجای خود بلند شدومشغول فکر شد.
مدتی بعد با شنیدن صدای زنگِ در از فکر و خیال بیرون آمد. وقتی زنگ برای دومین بار به صدا درآمد از جابه جا کردن بی هدف کتاب های کتابخانه دست کشید وبا بی حالی ازاتاق خارج شد. از بالای نرده ها آویزان شد وفریاد زد: مامان ! کجایی ؟ چرا درو باز نمی کنی ؟
romangram.com | @romangram_com