#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_218
از بیمارستان خارج شدند. باران بند آمده بود و ستاره دوباره وظیفه راندن اتومبیل را برعهده گرفت.
مدتی درسکوت پیش رفتند که ستاره گفت: تو رو تا خونه ات میرسونم بعد ماشینومیذارم خودم میرم
سهیل که دوباره سرش را روی پشتی صندلی گذاشته بود، همانطورکه چشمهایش بسته بودگفت: نمیشه این موقع شب تنها بری
- خب ماشینو میبرم صبح برات میارم
- نمیشه تنها بری !
ستاره که از رفتاراو عصبی شده بود به روبرویش نگاه کرد ودیگر چیزی نگفت.
سهیل تلفنش را از جیبش خارج کرد و شماره گرفت.
- الو سلام
- ...
- من خوبم. حسین سریع یه دربست بگیر بیا به این آدرسی که میگم
آدرس خانه ستاره را داد وتماس را قطع کرد.
کمی بعد سهیل چشمانش را باز کرد وبدون اینکه سرش را ازروی پشتی صندلی بلند کند گفت: میخوای برای پدرومادرت چه بهونه ای بیاری که تا این وقت شب بیرون بودی؟
romangram.com | @romangram_com