#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_217
ازاون روز به بعددیگه ندیدمش واز هرچی مهمونیه متنفر شدم. اون منو خرد کرد. من .......
ناگهان تعادلش را از دست داد ودستش را به ماشین گرفت.
ستاره به سمتش رفت و گفت: گذشته ها روفراموش کن سهیل
آستینش راکه خیس و خونی بود،گرفت و ادامه داد: داره ازت خون میره تو رو خدا بیا بریم بیمارستان
سهیل که ظاهراً قانع شده بود به سمت در ماشین رفت که ستاره گفت: اگه میخوای سالم برسیم بذار من رانندگی کنم تو با این حالت به کشتنمون میدی
سهیل بدون هیچ حرفی به سمت درطرف شاگرد رفت و سوارشد. ستاره هم پشت فرمان نشست و ماشین را به حرکت درآورد.
برایش مهم نبود این زخم چرا وچگونه روی دست سهیل بوجود آمده است فقط می خواست او را به بیمارستان برساند.
نگاهی به او که سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود وچشمهایش را بسته بود، انداخت.
دیگربه او اعتماد داشت. حتماً دلیل قانع کننده ای برای این زخم داشت.
دکتر روی بانددست سهیل را چسب زد و رو به ستاره گفت: خانم کاردست همسرتون تمومه میتونید ببریدش
با شنیدن لفظ همسر، سرش را پایین انداخت وخود را با نسخه ای که دکتر بدستش داده بود سرگرم کرد. سهیل هم خودش را به نشنیدن زد و به سمت دیگری نگاه کرد.
romangram.com | @romangram_com