#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_216
سهیل بدون اینکه برگرددگفت: مگه برات مهمه؟
- معلومه ! این چه حرفیه که میزنی؟!
سهیل به طرف او برگشت و با فریاد گفت: پس چرا تنهام گذاشتی؟
ستاره با عصبانیت گفت: چون عشق سابقت برگشته بودوتو مدام بهم دروغ میگفتی چه توقعی ازم داشتی؟!
- ازت توقع داشتم یه ذره بهم اعتمادکنی. من اون روز اومده بودم همین چیزا رو برات تعریف کنم که تو رو با اون دیدم
- من تنها بودم سهیل. بین من واون فقط یه دوستی ساده بود همین
- پس چرا هیچوقت درموردش بهم چیزی نگفته بودی؟
- چون توحساس بودی و من نمی خواستم قضیه شریفی تکرار بشه
چند لحظه سکوت برقرار شد. هردو درفکر فرورفته بودندکه این بار ستاره گفت: تو چرا هیچی در مورداون بهم نگفتی؟
سهیل که آرامترازقبل شده بودگفت: چون فکرمی کردم مهم نیست. چون اون برای من فقط یه خاطره بود یه خاطره بیات شده.
وقتی خوب فکرکردم دیدم اون موقع هم بین من واون عشق نبوده فقط یه علاقه کورکورانه بود. من اونو بی خودی برای خودم بزرگ کرده بودم. از اولم باید بهت میگفتم چرا از هم جداشدیم.
یه روز که بدون اون رفته بودم مهمونی . اتفاقی اونجا دیدمش. تو بدترین شکل ممکن.
romangram.com | @romangram_com