#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_215
سهیل زیر دست او زد ودر حالی که یقه مانی را ول می کرد با عصبانیت رو به ستاره گفت: راه بیفت بریم
خودش جلوتر از او بیرون رفت و ستاره قبل از خروج نگاهی به مانی که به دیوار چسبیده بود واز ترس زبانش بند آمده بود،انداخت و با خودفکر کرداین آدم پست و حقیر چطور در نظرش اینقدرجذاب بوده است؟!
ازساختمان خارج شد و بدنبال سهیل سوار ال نود سفیدرنگ شد.
باران همچنان می بارید و سهیل در سکوت به روبرو زل زده بود و در حال رانندگی بود.
تا بحال او را درحال رانندگی ندیده بود. هنوز محو نگاه کردن به او بود که متوجه ردخونی که ازدستش روی دنده جاری بود، شد. با ترس گفت: سهیل داره ازدستت خون میره
سهیل بدون توجه به او به رانندگی ادامه داد.
این بار با جیغ گفت: سهیل با توام میگم داره ازدستت خون میره. نمی شنوی ؟
سهیل ناگهان ترمز کرد و بدون اینکه چیزی بگویدازماشین پیاده شد. ستاره هم به سرعت بدنبالش از ماشین خارج شد.
از جاده خاکی خارج شده بودند و داخل خیابان شلوغی قرار داشتند و ماشین ها با سرعت در حال رفت وآمد بودند.
سهیل بی توجه به زخم دستش درحالی که از سر و رویش آب می چکید پشت به او ایستاده بود و به نقطه نامعلومی در تاریکی چشم دوخته بود.
- اگه نمی خوای با من حرف بزنی نزن ولی بیا بریم بیمارستان ممکنه زخمت عفونت کنه
romangram.com | @romangram_com