#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_214

نگاردوست دختر رامین بود ومی دونستم قبلنا با سهیل تیک میزده. نگار که دل خوشی ازسهیل نداشت راضی شد باهام همکاری کنه . منم فرستادمش سروقت سهیل.

بعدش ازدعوای تو وسهیل استفاده کردم تا تو رو بکشونم سمت خودم ولی تو روخیلی دست کم گرفته بودم فکرنمی کردم بهم شک کنی ولی تو دستموخوندی وماشینمو گشتی. البته دیگه فایده نداره چون نمیتونی چیزی روعوض کنی چون سهیل حرفتو باور نمیکنه و تو رو یه دختر هوسبازمی دونه که هر روز با یکیه

ستاره در حالی که اشک هایش روی گونه هایش می چکیدند به لبخند پیروزمندانه او که روی لبش جاخوش کرده بود نگاه کرد و با ناراحتی گفت: چرا با من اینکارو کردی مگه من چه بدی ای بهت کرده بودم؟

مانی با نفرت به او چشم دوخت وگفت: چون ازت متنفرم. از همه زنا متنفرم. زنایی مثل مادرم که مثل زالو می چسبن به مردا وخونشونو می مکن و وقتی دیگه چیزی نموند رهاشون می کنن و میرن سراغ یکی دیگه. زنایی که حتی به بچه کوچیکشون هم رحم نمی کنن و ولش میکنن به امون خدا.

اون تواین همه سال حتی سراغی ازم نگرفت تا ببینه مردم یا زنده. همتون مثل همید دورو و بی معرفت !

ستاره چشم هایش را بست و درحالی که گوش هایش را با دست پوشانده بود با گریه گفت: بسه دیگه ... بس کن ... تو رو خدا ... بس کن

اما مانی همچنان با خشم به صحبت ادامه می داد: فکر نکن میذارم آقا سهیلتم قسردر بره. نگار وقتی دوباره اونو کشته و شیدای خودش کرد ولش میکنه ولی اون دیگه پیش تو برنمی گرده چون تو براش مُردی

- خیلی هم مطمئن نباش

هردو به سمت صدا برگشتند ودر کمال تعجب سهیل رادیدندکه با سرشانه های خیس در آستانه در ایستاده .

سهیل با قدم های آهسته به طرف آن ها آمد و در همان حین گفت: تو شاید ستاره رو خوب شناخته باشی ولی منو خوب نشناختی

وقتی به آن ها نزدیک شد ناگهان یقه مانی را که هنوز از دیدن او، گیج بود،گرفت. او را به دیوار کوبید و چاقوی ضامن داری را که هنوز به همراه داشت روی گردنش فشار دادتا جایی که رد باریکی ازخون روی گردنش نمایان شد سپس با حرص گفت: اگه من اون هرزه رو می خواستم ولش نمی کردم. من خوب آدمای عقده ای مثل تو و نگار رو می شناسم. این شمایین که مثل زالو به آدما می چسبین تا بدبختشون کنین . شماها .......

در همین لحظه ستاره بازوی او را گرفت وگفت: بسه سهیل تو رو خدا ولش کن

romangram.com | @romangram_com