#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_213
مادرم که تحمل سختی نداشت مدام پدرمو سرزنش میکرد. پدرمم که خیلی مغرور بود تو سکوت آب می شد ودم نمی زد. آخرش مادرم طاقت نیاورد وطلاق گرفت. رفت خارج پیش خونوادش.
بعد از رفتن اون پدرم شکست. خوب یادمه چطور شوق زندگی تو نگاهش مرده بود. یه شب خوابید وصبح دیگه بیدار نشد. تو خواب سکته کرده بود.
بعداز مرگ پدرم من هیچ کسو نداشتم. عموم وزن عموم منو بردن پیش خودشون. اونا اونموقع هنوز بچه نداشتن چون بچه دار نمی شدن. وقتی من رفتم خونشون سال بعد پسر خودشون بدنیا اومد. عموم برای من سنگ تموم گذاشت. با من همونجوری رفتار می کردکه با پسر خودش. همیشه بهم می گفت اومدن تو باعث برکت تو زندگی من شد. وقتی هم بزرگ شدم اداره شرکتشو به من سپرد چون پسر خودش اهل کار نبودو بیشتر دنبال خوشگذرونی بود.
حالا تو همه چیزو درباره گذشته من میدونی !
به ستاره نزدیک شد ودر حالی که به چشمهایش خیره شده بود ادامه داد: میدونم یه چیزایی فهمیدی. می خوام خودم روشنت کنم. دیدی که من بهت هیچ دروغی نگفته بودم فقط همه حقیقتو نگفتم.
اون پسرعمویی که برات تعریف کردم همون شهاب سالاریه ! که فقط پسرعموم نیست برادرمم هست. برادر کوچیکترم! و بخاطر تو و اون دوست پسرآشغالت آواره شده و پدرومادرش که اینقدر برای من زحمت کشیدن غصه دارن
ستاره عقب عقب رفت و روی دستگاهی که پشت سرش قرار داشت نشست سپس با بهت گفت: یعنی توتمام این مدت داشتی برام نقش بازی میکردی؟! نه ... امکان نداره. ما اولین بارتصادفی همدیگه رودیدیم. اون موقع هنوز قضیه باغ اتفاق نیفتاده بود.
مانی پوزخندزد و گفت: درست میگی اولین بار تصادفی دیدمت ولی بعد اون اتفاق وقتی عکستو توی روزنامه دیدم شناختمت و اومدم سراغت.
شهاب همیشه طرفدار تسویه حسابای فیزیکی و خشن بود ولی من هیچ وقت باهاش موافق نبودم. شایدم حق داشت. اون هیچ وقت دردایی که من تحمل کرده بودم و نکشیده بود تا بدونه این زخمای روحیه که هیچ وقت از بین نمی ره.
می خواستم تورو به خودم علاقه مندکنم تا از این راه نابودت کنم. طبق تحقیقاتی که کردم متوجه شدم تو از اون دخترایی نیستی که راحت به هر کسی پا بدی باید حساب شده عمل می کردم. یه رستوران روبروی دانشگاهت زدم. همه رفت وآمداتو از اونجا کنترل می کردم. میدونستم بالاخره یه روزی گذرت بهش میافته که ازشانس من خیلی زود این اتفاق افتاد. همه کارای بعدیم مثل سنگ توی پیتزا و تصادف و اینا برای جلب توجه تو بود که البته سهیل ازمن زرنگتربودو زودترمختو زد و دست منو گذاشت تو پوست گردو.
وقتی دیدم تو با اونی سعی کردم ازیه راه دیگه به هدفم برسم. دیدم اینطوری خیلی هم بهتره می تونستم حال اون پسره روهم بگیرم. رفتم سراغ نگار.
romangram.com | @romangram_com