#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_212
نه ... مردی که کنارش نشسته بود و می توانست در این هیاهو این چنین با آرامش رانندگی کند را نمی شناخت و هیچ اعتمادی به او نداشت.
مدتی بعد به یک جاده خاکی رسیدندو مانی کمی جلوتر ماشین را متوقف کرد و ازماشین خارج شد.
ازداخل ماشین نگاهی به اطراف انداخت. جاده متروکه ای بود و هیچ جنبنده ای به چشم نمی خورد. به جز صدای قطرات باران که روی شیشه ضرب گرفته بودند، هیچ صدایی شنیده نمی شد.
درحال کلنجار رفتن با خود برای پیاده شدن یا نشدن بودکه با تقه ای که به شیشه ماشین خورد از جا پرید.
مانی خندید وگفت: مگه نمی خواستی منو بشناسی پس پیاده شو دنبالم بیا می خوام یه چیزی نشونت بدم
مانی دوباره از ماشین دور شد و او به ناچار پیاده شد.
به محض پیاده شدن ساختمان بزرگی را روبرویش دید که مخروبه به نظر می رسید وچند چراغ کم نور آنجا ومحوطه اطرافش راروشن کرده بود. در حالی که لباس هایش خیس شده بودند و به شدت ترسیده بود ، دنبال مانی وارد ساختمان شد.
با ورود به ساختمان چشمانش جزتاریکی هیچ چیزدیگری ندید. با اینکه هیچ وقت از تاریکی نمی ترسید ولی این شرایط حسابی باعث ترسش شده بود.
بالاخره چشمانش به تاریکی عادت کردوتوانست اطرافش را تشخیص دهد.
در محوطه بزرگی دستگاه های مختلفی قرار داده شده بود که لایه ای از خاک رویشان را پوشانده بود ومشخص بود سال هاست بدون استفاده باقی مانده اند.
بالاخره مانی را ایستاده وسط محوطه تشخیص دادکه با صدای بلند گفت: اینجاکارخونه بابامه ! یادته بهت گفتم بابامویادم نمیاد ؟ دروغ گفتم. با اینکه سن زیادی نداشتم و فقط5 سالم بود خیلی خوب اونروزا رو یادمه. همه چیز رویایی بود.
پدرومادر خوب ، خونه بزرگ، ماشینای گرون قیمت وخلاصه یه خونواده خوشبخت. اما این خوشبختی زیاد دوام نیاورد یدفعه همه چیزعوض شد. بازار کساد شدوجنسامون فروش نرفت.کارخونه مدام ضرر می داد. بابامم به هر دری زد به جایی نرسید. بدهی ها هر روز قدکشیدن وتو کمتر از یک سال هر چی داشتیم ازدست رفت. خونه بزرگ، ماشینای گرون قیمت،حتی خونواده خوشبخت.
romangram.com | @romangram_com