#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_211
ستاره که کمی خود راعقب کشیده بود دوباره صاف نشست وگفت : ولش کن بهترشد دیگه لازم نیست
مانی شانه هایش را بالا انداخت وقرص را دوباره توی داشبورد برگرداند سپس ماشین را به حرکت درآورد.
مدتی بود که در سکوت جاده را طی میکردند که آسمان غرشی کرد ودر عرض چند ثانیه رعد و برقی وحشتناک شروع شد.
چند دقیقه ای بود که متوجه شده بود به جای اینکه به سمت داخل شهر بروند ازشهردور می شوند ولی حسی او را از واکنش بازمی داشت.
بالاخره طاقت نیاوردوگفت: کجاداریم میریم؟
مانی بدون اینکه به او نگاه کندگفت: یه چیزی می خوام بهت نشون بدم
نگاهی به اطراف انداخت جز تاریکی محض هیچ چیز مشخص نبود.
- نمی شه بذاریم برای یه وقت دیگه
- نه ، قول میدم زود بریم و برگردیم
دیگر چیزی نگفت ودر حالی که بسیار ترسیده بود و عرق سرد از تیره پشتش جاری بود دوباره به اطراف نگاه کرد.
حالا قطرات باران هم به شدت روی شیشه ماشین فرود می آمدند وفضا را وهم انگیز تر می کردند. دیگرمی توانست به راحتی جواب سوال مریم را بدهد.
romangram.com | @romangram_com