#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_210

نگار سرش را پایین انداخت وگفت: می خواد انتقام پسر عموشو ازش بگیره

با نگرانی با دست سالمش تلفنش را از جیبش درآورد وشماره ای گرفت ولی کسی جواب نداد.

در همین لحظه نگار به حرف آمدوگفت: بی خود به خودت زحمت نده الان پیش اونه

سهیل به سمت او رفت و با استیصال گفت: خواهش میکنم اگه میدونی اونا کجان بهم بگو

* * *

با دیدن نام سالاری گویی معمای پیچیده ای را حل کرده است. انگار جواب همیشه پیش رویش بوده ولی او نمی توانسته ببیند. حالامی فهمید مانی چرا برایش این همه آشنا بود.

او بسیار به شهاب سالاری شبیه بود. اجزای صورتش بخصوص چشمان سبزرنگش که همان نگاه وحشی را به همراه داشت. اگر این فقط یک تشابه اسمی بود مانی اینقدر سعی نمی کرد هویتش را از او پنهان کند. مطمئناً این شباهت بی دلیل نبود.

یعنی او برادر شهاب بود؟! نه می دانست که شهاب برادر نداشته. پس او که بود ؟!

هنوزغرق تفکر بودکه مانی را روبرویش دید که به سمت ماشین می آمد. اگر دستش را به طرف آفتابگیر دراز می کرد از بیرون دیده می شد به ناچارکیف را داخل داشبورد که درش هنوز باز مانده بود ، انداخت. هنوز در حال بستن در داشبورد بود که مانی وارد ماشین شد.

مانی به او نگاه کرد و با سوءضن گفت: چیزی شده؟

در حالی که هول شده بودو سعی می کرد خونسردی خود را بازیابد با صدایی لرزان گفت: نه ... سرم ... سرم درد می کرد گفتم شاید اینجا یه قرصی چیزی داشته باشی ولی این تو اینقدر شلوغه که سگ صاحبشو گم می کنه

خودش به این حرفش خندید ولی مانی بدون اینکه کوچکترین لبخندی بزند هنوز با شک به او نگاه می کرد. بالاخره به نگاهش پایان داد ودستش را دراز کرد ودوباره در داشبورد را باز کرد. نگاهی داخل آن انداخت وبعد از کمی مکث قرصی بیرون آورد. به طرف ستاره گرفت و گفت: بیا آرامبخشه

romangram.com | @romangram_com